alert("من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست زکنج هر دیوارش دوستهایم بنشینندآرام گل بگو گل بشنوهرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق و فایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و رياست بر درشبرگ گلي مي كوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست تا که سهراب نپرسد دیگر "خانه دوست کجاست؟ " فريدون مشيري")/script>

خاطرات 1 - چكاوك

























چكاوك

عشق من و محمد و دلنوشته هاي من براي او

سلام!

امروز 4 روزه چکاوکم و بردم به همون قفس دکترش خواست ما نخواستیم!

بهش زنگ می زنم!

دیروز رفتم دیدنش نهار و با هم خوردیم!

خدا خواست باز همسنگرای محمد باقر و زیارت کنم!

راستی یه خبر خوش فقط دعا کنیم!لبخند

قراره سیده فاطمه با یکی از دوستان محمد باقر(علی اصغر) ازدواج کنه!

دعا کنید

بعد ده سال من و فاطمه باز به هم رسیدیم..

یاد روزهایی که می رفتیم مرکز توانبخشی دیدن جانبازان قطع نخاعی!

یا امام رضا!

...

نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط زهرا نظرات ()

سلام!

ایام محرمه نمیشه زیاد خندید باید دلمون خون باشه که هستگریه

با تأخیر تسلیت میگم!

ممنون از دوستان خوبم چه در دنیای واقعی چه در دنیای مجازی!

شب و روزای مجلسمون گوشیم دستم بود

همه کلی حرف می زدند بیشتر از همه حدث بزن کی باهام تماس می گرفت

آخه سابقه نداشتیم اینقدر از هم دورتر بشیم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!سوال

بازم میامقلب

نوشته شده در ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()

برای انان که نمی دانند!

قبل از هر چیز یادی می کنم از مادر مرحوم عزیزم که هر چه دارم از محبت اوست!

سالها پیش که من با دیدن جانبازان در مراکز توانبخشی بیشتر با دفاع مقدس و شهدا آشنا شدم و نسبت به این ارزشهای مقدس بیشتر احساس مسئولیت نمودم

تصمیم گرفتم بقیه ی زندگی ام را با یکی از برو بچه های دفاع مقدس سرکنم!

موردهایی را دیده و تحقیق نمودم سعی کردم بیشتر از جانبازان بدونم!

وقتی قطعی تصمیم گرفتم با یک جانباز ازدواج کنم کهبا مخالفتهای خانواده بخصوص مادرم قرار گرفتم بخصوص که جانبازی که من قصد ازدواج داشتم قطع نخاعی بود.

سالها از این قضیه گذشت!

خیلی وقتها برای رسیدن به ارزوهایم به ائمه بخصوص به امام رضا متوسل شدم!

سال پیش هم که مادر بیمار شد و سپس به دیار باقی شتافت زندگی برایم سخت گذشت هر روز و ساعت با اشک سر کردم!

زندگی برایم تیره و تار هیچ کس را نمی تونستم تحمل کنم!

تا مدتها به مجالس عروسی و محافل آشنایان پا نگذاشتم چون تداعی خاطرات و احساس بی کسی در جمعی که همیشه در کنار مادر احساس غرور می کردم براین سخت تر بود و حرف و نیش و کنایه فامیل که فقط تو مادر داشتی؟!

مدتها در این حال و احوال گذشت تا اینکه در ماه شعبان که دلم هوای حریم دوست،حرم آقا علی بن موسی الرضا رو کرده بود با یکی از دوستانم قرار ملاقات و زیارت در حرم آقا داشتم!

ادامه خاطراتم در پستهای بعدی..

 

نوشته شده در ۱٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط زهرا نظرات ()


Design By : Pichak